مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
410
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - گفت : « نام آن جماعت را نمىگويم وآن مطلب ديگر را روا مىكنم . » پس بر منبر بالا رفت وثناى حق تعالى ادا كرد ودرود بر حضرت رسالت واهلبيت أو فرستاد وصلوات بسيار بر حضرت امام حسين وپدر وبرادر بزرگوارش فرستاد وابنزياد وپدرش وساير بنىاميه را لعن بسيار كرد وگفت : « أهل كوفه ! من پيك امام حسين عليه السلام به سوى شما ، وأو را در فلان موضع گذاشته أم . هر كه خواهد يارى أو نمايد به خدمت أو بشتابد . » ابن زياد امر كرد كه أو را از بالاى قصر به زير انداختند وبه درجهء شهادت فايز گرديد . وبه روايت ديگر : رمقى در أو باقي بود ، عبدالملكبن عمير سرش را جدا كرد . مجلسي ، جلاء العيون ، / 632 در كوفه مقتول شد ورسول آن حضرت بود . از بالاى قصر أو را به زير افكندند وعمرو الأزدي أو را سر بريد وبعضي گويند ابنعمير اللخمي اين كار كرد . سپهر ، ناسخ التواريخ أمير المؤمنين عليه السلام ، 5 / 210 شجاعت وشهادت ابن يقطر در كاخ ابنزياد چون أو را به نزد ابنزياد حاضر ساختند ، گفت : « تو چه كسى ؟ واين جا چه كنى ؟ » گفت : « من يك تن از شيعيان أمير المؤمنين علي بن ابىطالب وفرزند أو حسينم . » گفت : « مكتوبى كه با تو بود چرا پاره ساختى ؟ » گفت : « از بهر آن كه تو ندانى در آن چه نگاشتهاند . » گفت : « مكتوب از كه بود ؟ وبه سوى چه كس حمل مىدادى ؟ » گفت : « مكتوب حسين براي جماعتى از أهل كوفه بود . » گفت : « آنان كيانند ؟ » گفت : « نام ايشان را ندانم . » ابنزياد در خشم شد ، گفت : « نام ايشان را ببايدت گفت ولعن بر حسين وپدر أو على وبرادرش حسن ببايدت فرستاد وگرنه بفرمايم با شمشير تنت را ارباً ارباً 1 از يكديگر باز كنند . » گفت : « من أسامي آن جماعت را نگويم ؛ لكن بر فراز منبر شوم وچند كه تو خواهى لعن مىفرستم . » أو را رخصت كرد تا بر منبر صعود داد وخداى را ثنا گفت ورسول را درود فرستاد . آنگاه بر على وفرزندان أو صلوات متواتر كرد . از پس آن عبيداللَّهبن زياد وپدرش را لعن كرد وبنىاميه را از نخستين تا واپسين ، هيچ يك را از سب ولعن دست باز نداشت . اين وقت بانگ برآورد كه : « اى مردم كوفه ! من از جانب حسين به سوى شما رسول آمدم وأو را در ارض بطن رمه به جاى گذاشتم . أجابت كنيد امام خود را . » ابنزياد فرمان كرد تا أو را از منبر به زير آوردند وبر فراز بأم قصر بردند واز زبر بأم مكتوفاً به زير افكندند . استخوانهايش درهم شكست . هنوز أو را حُشاشه اى 2 از جان در تن بود ، عبد الملك بن عمير اللخمي برجست وأو را سر بريد . همگان گفتند : « اين چه نكوهيده كردار بود ؟ » -